Wednesday, August 31, 2011

اریک از ما پرسید که دوست دارید یک ساینتیست مشهور باشید یا یک همبرگر مکدونالدز؟
خوب جواب مشخص است، البته بعد از اینکه معما چو حل گشت 
 "Nothing" is better than being a famous scientist
 A McDonalds burger is better than "nothing"

در نتیجه گزینه صحیح مورد دو است


و صدای پر مرغان کبابی می‌آید در باد
...
There is a story about a Zen master,

A boy is given a horse on his 14th birthday. Everyone in the village says, “Oh how wonderful.” But a Zen master who lives in the village says, “We'll see.”

The boy falls off the horse and breaks his foot. Everyone in the village says, “Oh how awful.” The Zen master says, “We'll see.”

The village is thrown into war and all the young men have to go to war. But, because of the broken foot, the boy stays behind. Everyone says, “Oh, how wonderful.”

The Zen master says, “We'll see.”

- Charlie Wilson's war -

Monday, August 29, 2011

خیالی خواهم بافت، خواهمش داد به باد
...

Friday, August 26, 2011

... چو بنشینند، برخیزند
چو برخیزند، بنشانند ...

- حافظ -

Wednesday, August 24, 2011

If nothing is going right, then turn to left.

- Anonymous -
الان جایی زلزله ای، سیلی، طوفانی، آتشفشانی چیزی نیومده؟


پ: دیروز میز کارم رو بطور نسبی مرتب کردم

Saturday, August 20, 2011

با همگان بسر رود
با تو بسر نمیرود

Friday, August 19, 2011

همینطور پیش بره تا چند وقت دیگه قهوه رو باید به صورت تزریقی استعمال کنم

Thursday, August 18, 2011

یه سیاه‌چاله هم نداریم آشغالامونو بریزیم توش

لعنت خدا چند می‌ارزه؟

Wednesday, August 17, 2011

از امسال در ادارات دولتی اجرا می‌شود:ه

طــــرح تجاوز گــــروهی به اربــــاب رجو


ز خاک من اگر گندم برآید / از آن گر نان پزی، خنگی فزاید
 
 
وصیت می ‌کنم شما را به چنگ زدن به نظریه ریسمان

Tuesday, August 16, 2011

حتی اگر من طی یک انتقال به بعد دیگری هم بروم، مشکلاتی در بعد چهارم بر من نازل خواهد شد و در کل یک زندگی کوفتی چهار بعدی خواهم داشت

پ: مشکلات زندگی در دو بعد کمتر از سه بعد و در یک بعد کمتر از دو بعد خواهد بود بنظرم
پ: مثلا یه نقطه چه مشکلی میتونه تو زندگیش داشته باشه؟ در حالی که یه خط هی باید مواظب باشه ببینه کدوم وریه؟ انحناش خوبه یا نه؟ باز باشه یا بسته؟ ...ه
پ: اصلا تصمیم گرفتیم به یک جهان دو بعدی یا حتی تک بعدی انتقالی بگیریم

Monday, August 15, 2011

اگر من طی یک انتقال به بعد دیگری بروم، درنظر ناظری که فقط قدرت درک این سه بعد را دارد من احتمالا غیب شده ام و بعد من میتوانم در آن بعد حرکت کرده -بدون دیده شدن- و دوباره در نقطه دیگری ظاهر شوم  که خوب خیلی کول است

پ: حتی با فرض انحنای مکان من قادر خواهم بود حتی سریع تر از نور به جای دیگری منتقل شوم که خیلی کول تر هم میباشد

پ:خب که چی حالا مثلا؟؟؟

Sunday, August 14, 2011

کلا از بعد زمانی و مکانی وجود من فقط در یک تابع توزیع احتمال خلاصه میشود
یعنی چقدر احتمال دارد که من وجود نداشته باشم؟

اخبار

همانجا نگه داریم یا بالا بیاوریم؟

پ: در پی خواندن بعضی اخبار
 رنگ، توهمیست زنده از یک موج مرده

Thursday, August 11, 2011

ژانر
اینایی که همه برنامه ها و عکسا و ... یک سال و نیم گذشته رو اشتباهی پاک میکنن

من یه چیزی رو خیلی خوب نمیفهمم !!ه

Wednesday, August 10, 2011

معانی خودشان را از دست میدهند

خونه ی مادربزرگ

 گرم بود، روشن بود
سو سو زد، خاموش شد
الان دیگه یه خرابه ی سرد و ساکته
...
و یک مشت خاطره

Monday, August 8, 2011

چو تخته پاره بر موج
...
الان تو یه مرحله از زندگیم به نام
"خُب که چی؟"
هان؟
راننده: ران کننده ی جاب را گویند

Saturday, August 6, 2011

Have to watch "Fracture" again, need some integrity

Friday, August 5, 2011

ذهنمون نشتی پیدا کرده، تراوشاتش زیاد شده
...

Thursday, August 4, 2011

مَتیو هم که در اتاق بغلی مینشیند هر از چند وقتی نعره ای میکشد

پ: آیا متیو با مریدان شیخ نسبتی دارد؟
پ: متیو الان پست داک است اما خودش به من گفت که این نعره هایش  اثر دوران پی اچ دی اش هستند
پ: آیا مریدان شیخ دانشجوی پی اچ دی بوده اند؟
پ: بغلی درسته یا بقلی؟
یه روزم من یه فیلم میسازیم به اسم
In Gron.ingen

پ: حتی
In F**king Gro F**kingen



پ: توهمات نصفه شبی پس از دیدن اِن باره ی 
In Bruges

Tuesday, August 2, 2011

از همه این مسایل که بگذریم
 ...
به مسایل دیگه ای میرسیم
و به همین منوال

Monday, August 1, 2011

یه سوال اساسی که همین الان برام مطرح شد اینه که چرا ایرانیا اینقد "ریا" کارن؟؟؟

پ: فرقی هم نداره کجا باشن یا به چی اعتقاد داشته باشن، اصلن انگار رفته تو این ژن هاشون با پیوند کووالانسی چسبیده
پ: نکته بعدی اینکه باید چجوری در مقابلشون رفتار کرد؟؟
بحران = جابی که ران نمیشود

با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان 
...


آیینه

به آیینه که نگاه میکرد
بینهایت تصویر میدید از خودش
نقل است که روزی شیخ سخنی ناصواب بر زبان راند، پس در حال کنترل+ زد را گرفت، مریدان چون این کرامت بدیدند گریبان ها چاکاندند و نعره ها برآوردند و راه بادیه در پیش همی گرفتند
دوتا ایتالیایی: فابریزیو و آندره
یه دورگه ایتالیایی-داچ: ایرن
و من

 فابری تنها کسی بود که از بین اون جمع میشناختم، ایتالیایی جالبیه و به نظرم با بقیه ایتالیاییا فرق داره و تازه از فارسی اصطلاح ؛قوقولی قوقول؛ رو بلده و مهمتر از اون میدونه که ایرانیا عرب نیستن و ایران هم یه بیابون خشک نیست و از من درباره جنگیری رییس جمهور محترم و مشاورانشون پرسید
آندره پسر عموی فابری بود که یه ماه اومده بود اینجا پیشش، تو رم به مدرسه فیلمسازی میره و تو همین یه ماهم که اومده بود اینجا تو یه کافه ایتالیایی دو سه روز تو هفته کار میکرده، یه ایتالیایی به تمام عیار به این صورت که کلیه قوانین راهنمایی و رانندگی رو در طول این نصف روز حد اقل یه دفه زیر پا گذاشت -البته به نظرم عمدی نبود، کلا بی توجهن به قوانین-و
ایرن هم، دوست فابری،  یه دختر با پدر هلندی و مادر ایتالیایی بود که تو آفریقا به دنیا اومده بود و اینجا مشغول به کاره

کلا خوش گذشت و کلی سوتی دادیم. اصلن هرچی سوتی بیشتر بدی بیشتر خوش میگذره انگار
حالا سوتیارو بعدا تعریف میکنم